ابتدا هیچکس نبود؛ نه مردی، نه زنی، نه بچهای، نه جنبندهای. ابتدا یک جادهی خاکی بود که سرریز میشد به یک گودی. نه اینکه اینجا خرابه باشد. نه! اینجا روستای آدمکوتولههاست. یکی از هفت روستای شگفتانگیز جهان. خانهها به جایی که ما ایستادهایم نزدیکاند و ساختمانهای نیمهکاره همه جا پهن.…
ادامهاز نخلستانها که میگذرید، تابلوهای رنگپریده راه را نشان میدهند. اینجا تموکن است. درِ فلزی زنگزدهای در انتهای جادهی خاکی است که روی تابلویی بالای آن نوشته: «کاخ هخامنشی بردک سیاه». اینجا حفاظ فلزی هم دارد اما تکهپاره. پایهستونهای کاخ زیر همین تکهپارههاست. میگویند در فصل بارندگی ترکهایش، راه خوبی…
ادامهیک آچارفرانسه به هیبت آدمی سرش را گذاشته روی نازبالشی تمیز در صفحهی بزرگ سفید. این یکی از تصاویر بیلبوردهای نصبشده در اتوبانهای شهر است. پیامی هم در کنار این تصویر به مخاطب داده میشود: «پاشو وقت کاره!» مخاطب اصلی این پیامها کیست؟ معاون فرهنگی هنرهای شهری زیباسازی میگوید: «همهی…
ادامهجامعهشناس شهیر احتمالاً مدتها بود سوار تاکسیهای خط انقلاب تا آزادی نشده بود که ترانهی «یکی هست» را بشنود، برای همین هم آن روز پس از مرگ خوانندهی جوان، در تالار ابنخلدون از این حجم سینهچاک حیران بود، به خشم آمده بود: «برای من خیلی جالب است که دویست سیصد…
ادامه