«گول خوردیم، برگردید.» جوان شالگردن قرمز بافتنیاش را با دستهایش محکم گرفته. برخلاف جهت جمعیت صدها نفری که گیر کردهاند در مترو چهارراه ولیعصر تهران ایستاده و داد میزند: «گولتان زدهاند، مراسم پاشایی تمام شد.» جمعیت فرصت تعجب کردن ندارد. پشتبهپشت میآیند، فشرده و درهم، نالان و جیغزنان. نفسها تنگ…
ادامهظهر تاسوعا، مسجد جامع هرمز مسجد حیاط بزرگی دارد. وسط حیاط یک تیر چراغبرق است. کنار آن تریبون کوچکی درست کردهاند و مردی شصتساله پشت تریبون ایستاده و مدیحهخوانی میکند. دور مرد و دیرک حلقهحلقه ایستادهاند، میچرخند، و سینه میزنند. همانچه همیشه از جنوبیها دیدهایم. بین صدوپنجاه دویست نفر این…
ادامه«درس یک: من بدن باارزشم را خیلی دوست دارم اهداف درس: آشنایی با اعضای بدن، آشنایی با اهمیت و ارزش بدن خود مواد لازم: قیچی، چسب، مقوا، ماژیک، دکمهقابلمهای» جزوهی مربی مهدکودک با این جملات آغاز شد. مربی بر اساس این جزوه در مهدکودکی که مدیریت آن را هم به…
ادامهاین روزها هر بار که به کتابفروشیها سر میزنیم و سراغ تازههای ادبیات را میگیریم، چیزی هست و دستخالی روانهی خانه نمیشویم؛ یادمان نرفته تا همین دو سال پیش از این خبرها نبود و اگر هر هفته هم راهی کتابفروشی میشدی اغلب دفعات هیچچی دستت را نمیگرفت. کسی میگفت هشت…
ادامه