اسبهای ترکمن دیگر در خاطراتش نمیدوند. جدا افتاده است از همهچیز. جریان زندگی برایش از یک جای گنگ و نامفهوم…
عشق وجود دارد. نهفقط نمُرده که کمرنگ هم نشده. آدمی که امروز خود را عاشق بداند، اگر حوصله داشته باشد…
اسلحه بر یک دوش، سلاح شکارچی بر دوش دیگر، همهی توانش را جمع کرد و مرد را یکباره از زمین…
فاطمه که سرزباندارتر است در را باز میکند. کارگاه بوی چوب میدهد. سمیه الوارهای سر راه را برمیدارد و به…