ابتدا هیچکس نبود؛ نه مردی، نه زنی، نه بچهای، نه جنبندهای. ابتدا یک جادهی خاکی بود که سرریز میشد به…
از نخلستانها که میگذرید، تابلوهای رنگپریده راه را نشان میدهند. اینجا تموکن است. درِ فلزی زنگزدهای در انتهای جادهی خاکی…
یک آچارفرانسه به هیبت آدمی سرش را گذاشته روی نازبالشی تمیز در صفحهی بزرگ سفید. این یکی از تصاویر بیلبوردهای…
جامعهشناس شهیر احتمالاً مدتها بود سوار تاکسیهای خط انقلاب تا آزادی نشده بود که ترانهی «یکی هست» را بشنود، برای…